تبليغاتX
آسمان مال من است

آسمان مال من است

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره ، فکر ، هو ا، عشق ، زمین ، مال من است

داشتم نظرات پست های قدیمیمو میخوندم. عجب آرزوی شیرینی بودی... یادش بخیر!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:1 توسط فاطمه| |

کلی حرف دارم برای گفتن و نمیخوام زیاد به ذهنم فشار بیارم واسه جمله اول تا حرفام یادم بره پس بی مقدمه شروع میکنم.
چقدر جدی بودن این زندگی جالبه. یه جورایی آدم تو سختی ها میفهمه که زندگی جدیه. اما خیلی قشنگه که حس میکنی زندگیت جدیه. ذره ذره اتفاقاش مهمن و باید براشون جواب پس بدی. چقدر قشنگه که واسه خدا لحظه لحظه زندگیت مهمه.
نویسنده یه کتابی که نمیدونم چرا دلم نمیخواد اسمشو بگم جمله قشنگی گفته که: "اندیشه این که گناهم بی مکافات نمیماند چنان مست غرورم میکرد که لذت کیفر برایم بیشتر از لذت خود گناه بود..."
خدایا چقدر خوبه که من برات مهمم...
من چقدر برات مهم بودم که تو منو آدم آفریدی. شاید اگه مهم نبودم منو سنگ می آفریدی. یا یه درخت. یا هرچیز دیگه جز آدم...
چقدر قشنگه وقتی به اینا فکر میکنم.
چه آرامشی میگیرم...
چه آرامشی میگیرم وقتی یه لحظه همه غم هام رو دلم سنگینی میکنه و من میرم جلویه آیینه و میذارم تا چشمام پر از اشک شه و یهو دوتا قطره اشک بزرگ میفته رو گونه هام و بعدش همه چی با یه دونه لبخند تموم میشه.
چقدر قشنگه وقتی که به گذشته های بی قرارم فکر میکنم حالا که دارمش...
و چقدر سخته وقتی به گذشته ها فکر میکنم جالا که ندارمش...
چقدر بده سر یه دو راهی باشی که یه طرفش غرورت باشه...
و تو هم مغرور....
یه طرق دیگش هم فراموش کردن خاطراتت از بدو تولد تا الان و فراموش کردن آرزوهایی که قرار بود از الان تا آخر عمرت تحققشونو ببینی...
دوست ندارم اینقدر سر بسته حرف بزنم...
اگه بخوام مغرور بمونم و نبخشم باید راه دوم رو برم...
چقدر بده که الان غرورم باعث شده که نسبت به فکر کردن به برآورده شدن یکی از آرزو هام هیچ حسی نداشته باشم...
میخوام پا بذارم رو غرورم...
من که تحقیر شدم و رفت...
هم تحقیر بشم هم راه دومو برم؟
پا میذارم رو غرورم...
حتی اگه یکی فقط بفهمه بزرگی کردم کافیه!
اونوقت همون یه نفر میفهمه بچه نیستم و تویی که ادعات میشد و منو "بچه" خطاب کردی از همه بچه تری!

مربوط به پست نوشت: معصومه داره خواهر شوهر میشه. وقتی بهم گفت تو دلم واسش دعا کردم یه روز تو دوراهی گیر نکنه.

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:54 توسط فاطمه| |

در وجودم چیزی میجوشد،

از جنس احساس...

و در کوچه پس کوچه های تاریک ذهنم،

هیچ خبری از درک آن نیست!

باز هم این تناقض تکراری

عقل و دل...

و من که نمیدانم،

عقل باشم یا دل...

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 17:16 توسط فاطمه| |

خدا چرا بام قهری؟؟؟ چرا از مهمونیت انداختیم بیرون؟؟؟
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 20:25 توسط فاطمه| |

سلام

این روزا دختر خوبی نیستم اصلا...

اونقدر که صدای مامان بابام و همچنین دوستام در اومده...

همیشه سعی کردم زیاد رو زندگی کسی تاثیر نداشته باشم تا به بی توجهی ها و تو خودم بودن هام اعتراضی نداشته باشه...

اما خب مشخصه که این دست خود آدم نیست...

و الان دقیقا درک میکنم که موثر بودن یعنی چی...

و به دنبالش حق میدم به همه کسایی که اگر چه معدودن اما رو زندگیشون تاثیری دارم.

هرچند خیلی خیلی خیلی کم...

اومدم تا چند تا حرف بزنم و برم. حرفایی که نمیشه به زبون آورد اما اگه هم نگم تو دلم میمونه...

اول اینکه، فکر نمیکنم به این زودیا ببخشمت. چقدر بده الان توی این شرایط و این وضعیت باید بهت بگم ازت بدم میاد. میدونم انقدر بی جنبه هستی که نمیشه تو روت بهت گفت که ازت بدم میاد. حتما عالم و آدم و میریزی به هم ولی حاضر نیستی حتی یک لحظه هم به بدیات فکر کنی. چون جرات اینکه بگی "تقصیر من بود" رو نداری. و بدتر از همه اینا اینکه ادعات میشه به اینکه خیلی خوبی و نقش بازی میکنی. ازت بدم میاد که بهترین روز های زندگیمو به بدترینشون تبدیل کردی. نه تنها واسه من بلکه بهترین ساعتای زندگی عزیز ترین افراد زندگیمو خراب کردی. الانم اگه مجبورم بهت محل بذارم و آدم حسابت کنم به خاطر همون آدماست. چون عاشقشونم. و اینو بدون که تو بی ارزش تر از اونی هستی که حتی بخوام باهات حرف بزنم. و یادت باشه که این تویی که در حدی نیستی که آدم حسابت کنم. نمیبخشمت...

دوم اینکه، خدا درس خوبی بهم دادی دیشب. واقعا از خودم و خودت و خودش خجالت کشیدم. اما به روی خودم نیاوردم. خدا دستت درد نکنه که حالیم کردی.از خودم بدم اومد اما با تمام وجودم بهش افتخار کردم...

سوم اینکه، خدا نیمه ماه مبارک هم گذشت خدایا منو آماده کن برای شب های قدر. نمیخوام به راحتی اونارو از دست بدم.میدونم که الکی امیدوار نیستم...

پی نوشت: عزیزم ازت ممنونم که این روزا منو تحمل میکنی. رفتارمو، کارامو،حرفای بی سر و تهمو و... ببخشید من خیلی اذیتت میکنم. میدونم کار داری و وقتتو میگیرم. یه روز خوبی هاتو جبران میکنم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 23:5 توسط فاطمه| |

سلام. امشب بازم این دل من گرفت...

امشب واقعا دلم خواست یکی باشه منو بغل کنه و من تو بغلش گریه کنم و حرف بزنم و حرف بزنم وحرف بزنم و اون بهم نگه گریه نکن...

نگه از گریه کردنت بدم میاد...

براش حرف بزنم و اون سرزنشم نکنه...

واقعا چقدر بعضی از آرزو ها در نهایت کوچیکی برای من بزرگن...

آرزو دارم یکی باشه برای چند ساعت منو تحمل کنه...

حرفامو...

اشکامو...

وقتی حرف میزنم تو حرفم نزنه.

نگه تو اشتباه میکنی...

سرزنشم نکنه...

فقط و فقط بهم گوش بده...

سخته برام که آدمایی رو میشناسم که دلم میخواد این نقشو برام بازی کنن اما...

اما ازم دورن...

کسایی که حتی فکر نمیکنم تو ذهنشون جایی داشته باشم...

کاشکی یکیشون جای خواهر بزرگتری که هرز گاهی مثل امشب آرزوی داشتنشو میکنم، برام خواهری می کرد...

کاشکی یکی بود نذاره تنها بمونم...

نذاره دلم بگیره...

دلم میخواد بهشون نزدیک شم...

چقدر نزدیک شدن به آدما سخته...

نمیتونم...

پ.ن: انتظار نداشته باشید از کسی که از همه دور افتاده قشنگ بنویسه!

پ.ن۲: دلم میخواد یه مدت از عالم و آدم مرخص شم...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 3:58 توسط فاطمه| |

سلام. بازم اومدم. هرچند میدونم که دیگه کسی به این وبلاگ سر نمیزنه اما همین چندتا دوست مایه ی دلگرمین...

اومدم با یه مشت حرف که شاید ربطی به هم نداشته باشن.اما خب وبلاگه خودمه و حرفای خودم...

اول از همه میخوام بگم که این روزا با تمام وجود حضورتو حس میکنم خدا...هیچ کس به اندازه تو منو درک نمیکنه...فکر نمیکردم اینقدر به حرفام توجه کنی... فکر میکردم ازت دور شدم... اما دیدم تو بهم نزدیکی...خدا قبول داشته باش که منم اونقدرا نامرد نیستم.زیر قولم نزدم...خدایا خودت منو کمک کن...مواظبم باش...تنهام نذار...

دوم دلگیرم از این دنیا که اینقدر کثیف شده که پاکی ها توش دیده نمیشن.اینقدر دروغ شنیدم.اینقدر نامردی دیدم که گاهی اوقات شک میکنم.شک به تو مساوی میشه با شک به خودم.یعنی به خودم هم شک دارم؟ نمیخوام شک داشته باشم. تو میتونی منو مطمئن کنی...

سوم این روزا گاهی اوقات مثل دیوونه ها رفتار میکنم. یهو خندم میگیره یا اینکه یهو میرم تو فکر و این نگاه بد دیگرانه که منو شاید سرزنش میکنه.منی که دلم میخواد خودم باشم و نمیخوام کسی خلوت خودم با خودمو بهم بزنه.منی که میخوام خودم باشم و نمیتونم. اونقدر که حتی نمیتونم به خاطر تو سرمو بالا بگیرم...

چهارم دو تا امتحان دیگه بیشتر نمونده و از این به بعد وقتم آزاد تره.باید برای وقتم برنامه ریزی کنم. حوصله ی سفر رو ندارم. حوصله ی رو تخت خودم نخوابیدن و تو رستوران غذا خوردن و جواب اس ام اس های دیگران و که چی کار میکنی و کجایی و واسه ما هم دعا کن و از همه مهمتر تنها نبودن رو ندارم... حوصله ی خرید عروسی رو هم اصلا ندارم! حالا اگه مامانم این پست رو بخونه بهم میگه تو اصلا حوصله چیو داری؟ حتما اینکه گوشیتو بگیری دستتو بیفتی رو تختت. که منم دوست دارم جواب بدم: دقیقا!

پنجم من بد اخلاق نیستم.خیلیم خوبم.والا کاشکی دیگران با من مثه خودم رفتار میکردن!

ششم خیلی آپ بدی شد. نمیخواستم اینجوری باشه. بابا آخه چه جوری بگم دلم پره؟؟؟ دوست دارم یکی یه مشت وقت بذاره من بشینم واسش یه عالمه حرف که تو دلمه رو بزنم و اون اصلا به رو خودش نیاره که دارم چرت و پرت میگم...

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:51 توسط فاطمه| |

سلام

خوبم.زندم.زندگی می کنم.میرم.میام.امتحان میدم و...

و فکر میکنم...

به همه چی...

به هر چی که قبلا اتفاق افتاده،الان داره اتفاق میفته و در آینده اتفاق خواهد افتاد...

گاهی اوقات گذشته ها آزارم میده...

اشتباهاتی که هر دفعه با یادآوریشون خودم رو به خاطرشون سرزنش میکنم...

به خاطرشون بعضی از برگ های دفتر خاطراتمو سر به نیست میکنم...

اما باز هم خدا رو شکر میکنم که این اشتباهات احمقانه خیلی پام گرون تموم نشدن...

بازم خدا رو شکر...

گاهی اوقاتم از فکر کردن به گذشته ها لذت میبرم...

به روزای خوب...

به احساسی که پاک بود و راست...

به امیدواری...

و به روز دیدار...

اما حیف که این یه حقیقته که "گذشته ها گذشته"...

واقعا گذشته...

برنمیگرده تا اون اشتباهات بچگانه رو جبران کنی...

و قدر لحظه های خوب رو بیشتر بدونی...

و تنها کاری که میتونی بکنی اینه که ازشون درس بگیری...

درس...

و اما الان...

سعی می کنم خوب باشم...

مهربون باشم...

از همه مهمتر اینکه دیگران رو درک کنم...

چیزی که انتظار دارم دیگران نسبت به من داشته باشن...

ولی خب گاهی اوقات نمیشه مهربون بود...

گاهی اوقات ناخودآگاه بد میشم...

از این حالت متنفرم...

و گاهی اوقات هم خودآگاه...

تا به دیگران یادآوری کنم که منم آدمم...منم هستم...منم دل دارم...ناراحت میشم...عصبی میشم...مثل همه ی آدما...

آخه چرا واسه هر چیزی باید دلیل داشته باشم...

من دلم میخواد بلند بلند گریه کنم...

بی دلیل...

باشه! بذار همه فکر کنن من دیوونم...

آدما رو ولشون کنی هر فکری دلشون بخواد میکنن...

من دلم میخواد بشینم حرف بزنم...

بی قصد و غرض...

تو خیابون قدم بزنم...

اونم بی قصد و غرض...

اما همین موقعه که یه "نمیشه" بزرگ میشینه رو همه ی خواسته هات و با زبون بی زبونی بهت میگه: تو بیخود میکنی که دلت میخواد...

آره...

به همین سادگی...

و تو مجبوری که باهاش کنار بیای...

دیگه چطوریشو خود دانی...

مشکل خودته...

میخواستی دلت نخواد...

هه...جالبه...خیلی جالبه...

بابا چرا فکر میکنید حالم بده؟

من خوبم.خیلی خوبم.

خوبم که دارم این حرفا رو میزنم دیگه...

اصلا هم چرت و پرت نیست...

خیلی بده که به حرفای دل یه آدم بگی چرت و پرت...

و اما آینده...

چیزی که نگرانشم...

چون که الانه که گذشته ی آیندم میشه...

نمیخوام در آینده مثل الان حسرت لحظه های خوب و بد گذشته رو بخورم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 21:22 توسط فاطمه| |

سلام؛

من زندم و دارم زندگی میکنم.یا شاید هم زندگی رو تحمل میکنم...

همه چی توی این چند خطی که نوشتم خلاصه میشه:

 

بیا ای شب؛

میخواهم تنها دارایی ام را با تو قسمت کنم.

نیمی از تنهایی ام برای تو.

شاید با آن بفهمی راز دل ماه را و دیگر نگویی که چرا مغرور است...

نیمه ی دیگر تنهایی ام را برای خودم می خواهم.

شاید روزی کسی بفهمد که من تنهایم نه مغرور...

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:37 توسط فاطمه| |

سلام
قصد نداشتم امروز آپ کنم.ولی خب یدفعه خواستم بیام اینجا حرفامو بزنم...
خب امشب آخرین فرصته برای برگشتن...
خداجون قبل از هرچیز میخوام بهت بگم دوستت دارم که اینجور تو قلبم وجود داری...
قبلا فکر میکردم دیگه دوستم نداری.دیگه من بنده بدی ام.دیگه حرفامو نمیشنوی...
اما حالا خوشحالم که میبینم خیلی دوستت دارم...
که نمیتونم ببینم یکی به تو یا به کلامت که قرآن باشه یا به بنده های شایسته ت توهین میکنه...
خوش حالم که میبینم هنوز هم میخوامت...
خداجون من شاید نتونم مثل بنده های خوبت همه کارهایی که دوست داری رو انجام بدم یا همه کارهایی رو که دوست نداری رو انجام ندم...
ولی خب بهت ایمان دارم.به وجودت.به قدرتت.به مهربونیت...
سعی میکنم که اونی باشم که تو میخوای...
خدایا خودت میگی بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را...
حالا منم اومدم با یه کوله بار از گناهای ریز و درشت که میخوام واسم پاکشون کنی و به جاش خواسته هامو برآورده کنی...
میدونم که نمیگی چقدر بنده ی پر رویی هستی تو...
آخه تو غفارالذنوبی...
خدایا منو ببخش به خاطر همه بدی هام...
به خاطر هردلی که ناراحتش کردم...
به خاطر هر کاری که کردم تا دل این شیطون لعنتی شاد شه...
به خاطر هر چیزی که نباید میگفتم وگفتم...
و هرچیزی که باید میگفتم و نگفتم...
خدایا حالا میخوام ازت درخواست کنم هرچیزی رو که میخوام...
نمیدونم کدومو اول بگم؟
اول از همه دعا میکنم واسه اونایی که دستشون ازین دنیا کوتاهه...
واسه مادربزرگم.واسه عموم.واسه دوتا از دایی هام و واسه یکی از آشناها که تازه اومده پیشت...
چقدر مسخره...
من دارم واسه عمو و دایی هام دعا میکنم...؟؟؟
نه شما برام دعا کنید.شما فاصلتون تا خدا یه لبخنده...
خوش بحالتون...
خدایا درخواست بعدیم سلامتیه...
واسه خودم.مامان و بابام.داداشم و همسرش.پدر بزرگ و مادر بزرگم.دایی هام.عمو هام.عمه هام.خالم.دوستام.معلمام و همه و همه...
خدایا ازت میخوام کمکم کنی توی این راهی که درپیش گرفتم...
خدایا ازت میخوام مواظبم باشی.مواظب دلم.تا هر کسی توش جا پیدا نکنه...
خدایا کمکم کن اونی باشم که تو میخوای...
میدونم همه اینایی که میگم بستگی به تلاش خودم داره...
منم تلاش میکنم...
خدایا شادی رو مهمون کن تو خونه های مردم...
مریضارو شفا بده...
دیگه چی بگم؟
همه مارو عاقبت به خیر کن...
در آخر هم:
                  
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
                                                                       هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 19:54 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody